یک اتفاق مسخره
«یک اتفاق مسخره» عنوان یکی از کوتاهترین داستانهای داستایفسکی است؛ کتابی کوچک در قطع جیبی که با مهمانی سه نفرهای که آقای «نیکیفوروف» به مناسبت خرید آپارتمان زیبای دو طبقهاش در حوالی پتربورک تدارک دیده است، آغاز میگردد. «ایوان ایلیچ پرالیسنکی» یکی از دو مهمان اوست؛ جوانی زودرنج و احساساتی که میزبانش را یک انسان واپسگرای اجتماعی و سیاسی میداند. «ایوان ایلیچ» به قصد به چالش کشیدن میزبان خود بحثهای آزادیخواهی و انساندوستی را پیش میکشد و از رفتار انسانی با زیردستان سخن میگوید. او معتقد است با انسانیت میتوان ملاحظات فاصله طبقاتی را از میان برداشت و به نظام ارباب رعیتی پایان داد. اما «ایوان ایلیچ» به زودی در مخمصهای گرفتار میشود تا به بازنگری افکار خود بپردازد.
«داستایفسکی» در این کتاب از نتیجهی معاشرت و همنشینی آدمهایی از طبقات مختلف اجتماعی میگوید؛ از اعیان و بزرگان، از فقیر و فقرا. از دیدگاه او آنچه که موجب این شکافهای پیچیدهی طبقاتی است با اظهار مهر و محبت و فروتنی قشر مرفه نسبت به اقشار فرودست قابل مرمت و اصلاح نیست و این چالههای عمیق اختلافات فرهنگی و مالی مانع اختلاط و معاشرت صمیمانهشان خواهد شد. از نظر او که کاملا هم صحیح است نتیجه این چنین معاشرتهایی جز به زحمت افتادن فرودستان و معذببودن بزرگان نخواهد بود، و این درسی است که «ایوان ایلیچ» پس از حضوری ناخوانده در ضیافت شام یکی از زیردستان خود متوجه خواهد شد، البته به بهای شرمساری خود و به هم خوردن یک رابطهی عاشقانه!
«یک اتفاق مسخره» قصهی درد آدمهای است که در مهمترین شب زندگیشان هم باید به ناچار دولتمندان و کارفرمایان را به خود ترجیح دهند. شخصیتهای «یک اتفاق مسخره» با وجود حضور کوتاهی که در کتاب دارند و علیرغم مثبت و منفی بودنشان، بسیار جذاب و قابل تامل هستند از جمله مادر عروس و مادر داماد این داستان با وجود تمام اختلافات شخصی و سلیقهایشان. البته یکی از شخصیتهای شگرف و غریب «داستایفسکی» از قضا در همین داستان کوتاهاش است، آقای «ملکوپیتایف»، پدر عروس، یک «عمو اسکروچ»، یک روانپریش! کاش جناب «داستایفسکی» یک کتاب قطور به او و اعضای خانواده جذابش اختصاص داده بود.
نویسنده: طوبا وطنخواه
پیشنهاد مطالعه: از نشر ماهی و با ترجمه میترا نظریان بخوانید.




آخرین نظرات: