
عشق ابدی
عشق ابدی بهتر بود هما خانم در مجلس خواستگاری به آقا همایون بگوید که از ده سال پیش معشوقهی آقا هوشنگ گندهلات شهر بوده و

عشق ابدی بهتر بود هما خانم در مجلس خواستگاری به آقا همایون بگوید که از ده سال پیش معشوقهی آقا هوشنگ گندهلات شهر بوده و

آدمربا گارد ویژه در حالی آدمربا را در گوشهی یک خانهباغ مخروبه پیدا کرد که پسر کوچولوی دزدیده شده روی شانههای او نشسته بود و

شور شیرین تازه عروس فقط یک اشتباه کوچک داشت، توی شیرینپلو نمک ریخته بود، داخل سالاد شیرازی شکر. البته کل مهمانیاش خوب برگزار میشد اگر

جورچین گذشته دختر کوچولو کنار پدرش نشسته بود و با کمک او جورچین حیوانات را کامل میکرد اما تمام فکر و ذکر کودکانهاش درگیر

آرزو به دل زن با حسرت به ویترین مغازهی لباس مجلسی زل زده بود، آهی عمیق کشید و به دختر جوانی که برای خرید

شب آرزوها عروس به محض ورود به تالار، با اندکی دلخوری در حالی که بازوی داماد را میفشرد، متعجب گفت: «چرا خواهرات لباس سفید

هووی دیگری وقتی دوست همسرش هوو به سر عیالش آورد، زن مهربان و خوشخلق در دل سرزنشش میکرد و در جمع سرکوفتش میداد. زن

مغز بادام پسر کوچولو از صبح زود بیدار شدن متنفر بود، از اینکه مامان و بابا هر صبح او را مثل بقچه

وکلای پاپا «اون غیر از بیپولی چه ایرادی داره پاپا؟ اگه پول داشت میتونست یک کار و کاسبی درست و حسابی راه بندازه و مادر

پرستار نوزاد سرپرستاری وظیفهشناس وقتی مطلع شد، زوجی مضطرب و پرتشویش در نزدیکی اتاق زائویی میپلکند که علیرغم اصرارهای مکرر او از در آغوش گرفتن