تغییرات و احساسات

تغییرات و احساسات

بهار خانم تازه‌عروس خانواده‌ی امیری بلافاصله بعد از اینکه همسرش را راهی محل کار کرد، صبحانه خورده نخورده روانه‌ی یکی از بهترین و معروف‌ترین آرایشگا‌ه‌های شهر شد و تمام اولین روز هفته را زیر دست حنا خانم و کادر حرفه‌ای سالن او نشست. ابتدا موهای بلند بلوطی بهار خانم را که تا قوس کمرش می‌رسید تا زیر کتف‌های او کوتاه کردند. اندکی بعد هم یک چتری لایه‌لایه‌ای صورت بهار خانم را قاب گرفت. سپس شاگردان حنا خانم هفتاد درصد موهای بهار خانم را با قلاب از زیر کلاه مش درآورند و روی رشته موهای درآمده از کلاه مواد دکلره گذاشتند و بعد از طی چند مرحله‌ی دیگر از شستشو و ترکیب رنگ و کشیدن و درآوردن کلاه که قریب دو ساعتی به طول انجامید بهار خانم دارای یک سر با طیف موهای بلوند شد از طلایی عسلی و طلایی زیتونی گرفته تا طلایی مسی و طلایی فندقی.

دست آخر بهار خانم با سر و گردن و بلوز خیس زیر دست دختر جوان ریزنقشی نشست که با غیظ آنچه از موهای بهار خانم روی سرش باقی مانده بود را دور بورس گرد بزرگی می‌پیچید و در حالی که سشوار را به لایه‌ی جدا شده‌ی مو می‌چسباند آن‌را تا انتها می‌کشید و دود از سر بهار خانم به هوا بلند می‌کرد سپس انتهای دسته مو را تاب کوچکی می‌داد و موی آراسته بهار خانم را با آرامی روی کتف او رها می‌کرد.

نیم ساعت بعد بهار خانم که همه حاضران در سالن زیبایی بابت تغییرات ایجاد شده به او تبریک گفته بودند، از کت و کول افتاده و شاکی از درد گردن ناشی از چندین ساعت سیخ نشستن، در امتداد پیاده‌رو در حالی که هنوز قسمتی از لباس و موهایش نم داشت و باد سرد پاییزی از زیر شال و یقه‌ی پالتواش تمام تنش را می‌لرزاند، روانه خانه بود.

خورشید غروب کرده بود که بهار خانم به خانه رسید و با عجله پیراهن مخمل قرمزی را که روز قبل خریده بود به تن کرد و با ذوق و شوق جلوی آیینه ایستاد. بهار خانم که از ظاهر و استایل جدیدش بسیار خرسند بود به محض اینکه صدای کلید انداختن همسرش به در آپارتمان را شنید یکی دو پیس از  عطر محبوبش را به اطراف خود اسپری کرد و با سرعت به دم در آپارتمان شتافت و تا در راهرو ورودی خانه با همسر عزیزش چشم در چشم شد، جیغ‌کشان گفت: «سلام آقایی سلام عشقم سورپرایز سورپرایز»

 آقای امیری نگاه سرسری به بانو انداخت و بعد هچون گاو وحشی نر اسپانیایی که به سمت پارچه قرمز یک ماتادور یورش می‌برد به بهار خانم تنه‌ای محکم زد و در حالی که به سمت توالت خانه می‌دوید کیفش را روی یک مبل و پالتویش را روی مبل دیگر پرتاب‌کنان گفت: «اصلنم سورپرایز نبود!» بعد هم از همان داخل توالت فریادکشان گفت: «خودم فهمیدم قورمه سبزی پختی»

بهار خانم که هنوز کتف‌اش از اصابت تنه‌ی آقایی بی‌حس بود سرکی از گوشه‌ی در نیمه‌باز خانه به راه‌پله کشید، بوی قورمه‌سبزی واحد بالایی بود که در تمام راهرو آپارتمان پیچیده بود. بهار خانم غمگین و دمغ آرام درب آپارتمان را بست و کیف و پالتو همسر را جمع‌کنان به سمت اتاق خواب می‌رفت که دم در توالت با آقای امیری شاخ به شاخ شد. آقای امیری حوله را روی شانه بهار خانم پالتو به این دست و کیف به آن دست گذاشت و گفت: «شروع شده؟» و چون قیافه مبهوت همسرش را دید گفت: «فوتبالو می‌گم بین دو نیمه شامو بکش»

سی ثانیه بعد همسر بهار خانم جلو تلویزیون ولو شده بود و بابت اینکه پنج دقیقه نخست مسابقه را از دست داده غرغر می‌کرد. بهار خانم هم در حالی که لبهایش را به هم می‌فشرد تا بغضش از گلو راهی به بیرون پیدا نکند لباس قرمزش را درآورد و دستانش را در انبوه موهایش فرو برد و آن‌ها را به هم فشرد و زیر گردن‌اش شلخته‌وار بست. بعد هم پیژامه مامان‌دوز زمان مجردی‌اش را از ته چمدانی پیدا کرد و به پا کشید و داشت به سمت آشپزخانه ‌می‌رفت که کلمه «خر» بلندی به گوشش رسید و چون به سمت مردش روی برگرداند و با او چشم در چشم شد، این جمله آقای امیری به سمتش پرتاب شد: «این پیکه الاغو میگم دراز بی‌قواره لیاقت شکیرا رو نداشت» بهار خانم بی‌اعتنا شانه بالا انداخت: «حالا شکیرا هم همچین تحفه‌ای نبود» و بلافاصله پشت جزیره آشپزخانه نشست. صدای قهقهه‌ی آقای امیری از پشت سر بهار خانم با او به آشپزخانه آمد: «شما زنا چه حسودین» پشت بند این جمله فریادهای شادی آقای امیری کل خانه را پر کرد: «گل گل» بهار خانم بی‌اعتنا به ابراز احساسات همسرش برای گلی که نمی‌دانست از کدام تیم به کدام تیم زده شده به فریزر آشپزخانه زل زده بود و با خودش فکر می‌کرد اگر دست بجنباند برای بین دو نیمه می‌تواند یک کوکوسبزی جلوی آقایی بگذارد.

نویسنده: طوبا وطن‌خواه

من در تلگرام https://t.me/toobavatankhah

من در ویرگول https://virgool.io/@toobavatankhah

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط