بازار مکاره

یکی از کامل‌ترین مجموعه داستان‌های «نیکلای گوگول» را «نشر چشمه» در کتابی به نام «بازار مکاره» منتشر کرده، این کتاب به غیر از دو داستان «تاراس بولبا» و «نفوس مرده» شامل کلیه‌ی داستان‌های کوتاه این نویسنده‌ی شهیر است؛ بنابراین اگر به دنبال مجموعه‌ی کاملی از آثار این نویسنده هستید این کتاب را با ترجمه بسیار خوبی که «عباس‌علی عزتی» از متن روسی انجام داده به شما پیشنهاد می‌دهم.

حتی یک ستاره هم در آسمان نبود. همه‌جا مثل انبار شراب تاریک و ساکت بود؛ تنها چیزی که شنیده می‌شد صدای باد سردی بود که آن بالابالاها بر فراز درخت‌ها می‌وزید و درخت‌ها، مثل سرهای قزاق‌های مست، تندتند تکان می‌خوردند و برگ‌های‌شان مثل مست‌ها با هم زمزمه می‌کردند.

به شخصه شناخت چندانی از «نیکلای گوگول» و نام و آوازه‌ی او نداشتم جز این‌که نویسندگان بنامی چون «تولستوی» و «داستایفسکی» از سبک او در برخی نوشته‌های‌شان الهام گرفته‌اند و وام‌دار اویند. صرفا از سر همین کنجکاوی «بازار مکاره» را برای خواندن انتخاب کردم و گمانم بر این بود که آنچه خواهم خواند مشابه آثار «داستایفسکی» و «تولستوی» است. اما کاملا در اشتباه بودم چراکه داستان‌های «نیکلای گوگول» در فضاهایی اسرارآمیز روایت شده بودند؛ فضاهایی بر مبنای قدرت تخیل شاعرانه‌ی غریب او که ناشی از افسانه‌ها و خرافات مردم سرزمین‌اش بود.

بارها در سرتاسر دنیا اتفاق افتاده که زمین از این سر تا آن سر بلرزد؛ دلیلش، چنان‌که باسوادها توضیح می دهند، آن است که در جایی نزدیک دریا کوهی است که شعله‌های آتش از آن بیرون می‌زند و چون نهری سوزان جاری می‌شود. اما سال‌خورده‌هایی که در مجارستان و سرزمین گالیج زندگی می‌کنند دلیلش را بهتر می‌دانند و می‌گویند: مرده‌هایی که در زیر زمین بزرگ و تنومند شده‌اند، هر وقت که می‌خواهند از گورهای‌شان برخیزند زمین را می‌لرزانند.

بخش نخست کتاب «بازار مکاره» شامل داستان‌هایی با محوریت وجودی ساحره‌ها و شیاطین است که با جادو مشکلاتی بر سر راه رسیدن عشاق جوان به یکدیگر ایجاد می‌کنند و یا دردسرهایی برای قزاق‌ها. داستان‌هایی که تنها جنبه واقع‌گرایانه‌ بودن‌شان شهر یا دهکده‌ای است که داستان در آن پیش می‌رود.

به محض آن‌که شیطان ماه را در جیب خود پنهان کرد، ناگهان سراسر جهان آن‌قدر تاریک شد که دیگر نه کسی راه میخانه را پیدا می‌کرد، نه راه خانه خادم کلیسا را. ساحره هم، که ناگهان خود را در تاریکی دید، چنان فریاد کشید که شیطان دوید و با تعظیم و لبخند بازویش را گرفت و در گوشش چیزهایی پچ‌پچ کرد که معمولا در گوش همه‌ی جنس مونث می‌شود.

داستان‌های بخش دوم کتاب از آن فضای افسانه‌آمیز و خیالی حاکم بر بخش نخست اندکی فاصله می‌گیرند و عنصر تخیل در آن‌ها کمتر به چشم می‌آید و فضاسازی داستان‌ها کم و بیش به سمت و سوی واقعیت سوق پیدا می‌کند اما پایان‌بندی این قصه‌ها همچنان در بستری از خیال و توهم صورت می‌گیرد.

هنوز نمی‌توانم پیرزن و پیرمردی از قرن گذشته را فراموش کنم که، افسوس، اکنون از دنیا رفته‌اند. هرگاه تصور می‌کنم که با گذشت زمان به منزل متروک آن‌ها برمی‌گردم و در جایی که خانه کم‌ارتفاع‌شان بود انبوهی کلبه‌ی ویران و تالابی خشکیده و گودالی بسیار بزرگ می‌بینم تاسف می‌خورم‌. قلبم به طرز عجیبی فشرده می‌شود.

در مجموعه داستان‌های بخش پایانی کتاب که شامل شاهکارهایی چون «تک‌چهره»، «دماغ»، «پالتو»، «خیابان نفسکی» و «یادداشت‌های یک دیوانه» است، روح انسانیت و دغدغه‌ی اخلاقیات نمایان می‌گردد؛ هرچند که این داستان‌ها هم عاری از تخیلات شاعرانه گوگول و عناصر غیرواقعی مانند ارواح و اشباح نیستند اما احتمالا همین بخش از آثار اوست که راهنمای نویسندگان بزرگ پس از او شده است، نویسندگانی که فرصت این را داشتند که بسیار از «گوگول» پرآوازه‌تر و نامی‌تر بشوند.

«آکاکی آکاکیویچ» را بردند و دفن کردند، و پتربورگ بدون «آکاکی آکاکیویچ» ماند، انگار هرگز در آن نبوده است. موجودی از دنیا رفت و ناپدید شد که هیچ‌کس از او حمایت نمی‌کرد، برای هیچ‌کس عزیز نبود، برای هیچ‌کس جالب نبود. موجودی که متواضعانه تمسخرهای اداری را تحمل کرد و بدون انجام دادن هیچ کار فوق‌العاده‌ای در قبر آرمید.

زبان شیرین و ساده روایت‌گری «گوگول» که با چاشنی طنزی هم همراه است، نه تنها نظر منتقدان را جلب می‌کند بلکه به سادگی مخاطب عام را هم شیفته خود می‌کند چرا که داستان‌های «گوگول» همچون یک کتاب مصور حاوی تصویر به صورت یک نمایش قابل دیدن است.

دنیای ما به چه طرز شگفت‌انگیزی چیده شده است. سرنوشت چه بازی‌های عجیب و غیرقابل‌درکی با ما می‌کند. آیا روزی به آن‌چه می‌خواهیم می‌رسیم؟ آیا به چیزی که ظاهرا قدرت دستیابی به آن به ما داده شده است دست می‌یابیم؟ کار روزگار برعکس است. به یکی زیباترین اسب‌ها را داده که بی‌تفاوت سوار می‌شود اما دیگری که دلش در آرزوی داشتن اسب پر می‌کشد پیاده می‌رود.

نویسنده: طوبا وطن‌خواه

من در تلگرام https://t.me/toobavatankhah

من در ویرگول https://virgool.io/@toobavatankhah

پیوست: در عکس زیر نام داستانهای این کتاب را ببینید

 

 

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط