پدربزرگ و دریا
پیرمردی خشکیدهاندام و چروکیدهصورت با دهانی نیمهباز لب ساحل به نقطهای نامعلوم در دوردست دریا خیره مانده بود. پسرک شش هفت سالهی سبزهرو و سیاهچشمی که کنار او ایستاده بود، گفت: «نمیخوای بریم؟» پیرمرد بیتوجه به او، نجواکنان با خود گفت: «حلیمه بابا کی برمیگردی؟» پسرک دستی به موهایش که در باد آشفته میشد، کشید: «بریم دیگه» پیرمرد داد زد: «به مادرش قول دادم برش گردونم» پسرک شانه بالا انداخت: «بیبی خیلی وقته به رحمت خدا رفته» پیرمرد برافروخت و زیر لب غرید: «وقتی دیدم مالک بیناموس شبونه زد به دریا باید میفهمیدم دخترکمو داره میبره» خورشید در خط افق پایین میرفت و خون به دریا میپاشید. چند دقیقهای به سکوت گذشت. عاقبت پسرک آستین پیراهن پیرمرد را کشید: «شب شد» پیرمرد ناگهان تکانی خورد و به پسرک زل زد: «تو کیای؟» پسرک با لبخند پاسخ داد: «حامدم دیگه» پیرمرد دستی به ته ریش زبر سفیدش کشید و گفت: «پسر کیای؟» پسرک آرام جواب داد: «پسر عماد دیگه» پیرمرد با تعجب به پسرک خیره ماند: «عماد؟ کدوم عماد؟» پسرک دست پیرمرد را گرفت و او را در پی خود کشید: «شوهر حلیمه» پیرمرد سری به چپ و راست تکان داد: «نمیشناسم» و لخلخکنان به دنبال پسرک راه افتاد.
نویسنده: طوبا وطنخواه
من در تلگرام: https://t.me/toobavatankhah
من در ویرگول: https://virgool.io/@toobavatankhah




آخرین نظرات: