اقتصاد برای بقا
امروز بالاخره تصمیم گرفتم از خانه بیرون بزنم تا بعد از مدتها دنبالهی یک کار نیمهتمام و پشت گوش انداختهی اداری را بگیرم. مسیر طولانی نیست و پیاده راهی میشوم. هوای جنوب هنوز گرم و آفتابی است و خورشید از آن سوی خیابانهای عریانشده از درخت، در مقابلم خوشرقصی میکند. معلوم نیست شهرداری و پیمانکارانش مشکلشان با درختان اکالیپتوس کهنسال شهر چه بوده که همه را سال گذشته از بیخ و بن بریدند؛ گویی از نظر حضرات سایه این درختان به هرسکردنشان نمیارزیده است.
برای رهایی از هرم و حرارت آفتاب وارد بازارچه سرپوشیده شهرداری میشوم. بازارچه کوچکی است در راستای پیادهرو یکی از خیابانهای اصلی شهر، در دو ردیف اتاقکهای کوچکی با داربستهای فلزی در کنار هم ردیف شدهاند؛ سقف و دیوارشان از گونیهای پلاستیکی است که به هم دوختهاند و به قامت داربستها پوشاندهاند. پوشاکفروشند، از شال و روسری و لباس زیر زنانه تا بلوز و شلوار و دمپایی مردانه، لباسهایی برای استفاده روزانه و نه پلوخوری. راهرو آسفالت مابین مغازههایشان را آب پاشیدهاند و بعضیهایشان کولرآبی پشت سرشان را هم روشن کردهاند. به غیر از فروشندهها هیچ ذیروح دیگری در این سرپوشیدهی شهرداری نیست. چند نفری از فروشندهها بیدل و دماغ میگویند: «بفرما بفرما» قدم تند میکنم و از این سرپوشیده با هوای شرجیشدهاش خارج میشوم و دوباره تف و لعنت به عقل نداشتهی شهردار و همکارانش حواله میکنم.
تا به ادارهی مربوطه برسم و از این اتاق به آن اتاق بروم و مدارکم را تکمیل کنم و تحویل بدهم، یک ساعتی طول میکشد. تمام مدت اما ذهنم مشغول فروشندههای آن بازارچه کوچک است. کاسب جماعت در این اوضاع اقتصادی که مشتری دور مغازهاش پر نمیزند، روزی از کجا میآورد؟ تا کجا این وضعیت نه صلح، نه مذاکره، نه جنگ ادامه پیدا میکند؟ تا چه زمانی ما، مردم، ملت، دولت، زیر این فشار محاصره دریایی و به تازگی دورگیری* هوایی دوام خواهیم آورد؟
کارم که تمام میشود از مسیر دیگری راه خانه را پیش میگیرم و سر راهم وارد یکی از پاساژهای بزرگ شهر میشوم، دو طبقه است. همکف و زیرزمین. به محض اینکه پنج شش مغازه ابتدایی را در راهرو اصلی پاساژ پشت سر میگذارم و به نقطهای میرسم که راهرو به دو شاخه تقسیم میشود، یکه میخورم. تاریکی و سکوت مطلق همه جا را فراگرفته است. چند دقیقهای زمان نیاز دارم تا متوجه بشوم برق مغازهها نرفته و آنچه رفته رونق کسب و کارشان است. تمام مغازهها در دو طرف راهرو دست راست تا انتهای آن بستهاند. بیشتر مغازهها کلا تخلیه کردهاند، ویترینهایشان جمع شده و از سوراخ جای کولرگازیها آسمان غبارآلود شهر پیداست. از راهرو سمت چپ برمیگردم. وضع همین است انگار فقط همان شش هفت مغازه ابتدای پاساژ هنوز چراغ کسبشان روشن مانده است؛ دو پارچهفروشی بزرگ که یکی دو خانم دارند قیمت پارچه میپرسند. یک کفشفروشی که فروشندهاش چرت میزند. یک «قهوه آماده است بفرمایید» که صاحبش برای مشتریهای نداشتهاش گیتار میزند. سرکی به طبقه زیرزمین هم میزنم. تقریبا وضع همین است. راهروها خالی از حتی یک رهگذرند و تنها صدای سوزن و ماکو و پدال از مغازههای خیاطی و تعمیرات لباس شنیده میشود.
در مسیر بازگشت به خانه مغازههای نبش خیابان را هم با دقت نگاه میکنم، غیر از فروشندههای اخمو و سر در گوشی فروانداخته، کس دیگری داخل مغازهها نیست. آدمها را برای خرید انگار فقط در سوپرمارکتها میبینم. شاید «اقتصاد برای بقا» که میگویند همین است.
نویسنده: طوبا وطنخواه
من در تلگرام https://t.me/toobavatankhah
من در ویرگول https://virgool.io/@toobavatankhah




آخرین نظرات: