زندگیهای نزیسته
سالها پیش در یک دورهمی خانوادگی هنگامی که با سینی چای در حال پذیرایی از مهمانان بودم و احتمالا با ورود نابهنگامام در روند گفت و گوی بزرگان فامیل اخلال هم ایجاد کرده بودم، عموی پدرم مرا مخاطب ادامه بحثی که در جریان بود، قرار داد و گفت: «عمو جون من هیچوقت تصمیم اشتباهی تو زندگیم نگرفتم اگه به جونیم برگردم و بخوام دوباره از اول شروع کنم دقیقا همین راه رو میام و همه تصمیمهایی رو که تا الان گرفتم بازم میگیرم» با وجودی که آن زمان من یک نوجوان دبیرستانی بودم و هنوز تجربه زندگی آنچنانی هم نداشتم باز هم این جمله به نظرم خیلی غریب آمد.
سالهاست که از مرگ عموی پدرم آن باغدار نمونه و مالک ثروتمند گذشته و من هر بار که از او با خاطرهای به نیکی یاد میکنم آن جمله نامانوساش هم برایم تداعی میشود چرا که من دقیقا نقطهی مقابل عموجان هستم و هیچوقت مانند او در مسیر موفقیت شتاب نگرفتهام و همیشه در هر مسیری که وارد شدهام یا توی چاله افتادم یا با سر محکم به دیوار خوردم! به همین علت اگر من به همراه حافظه و تجربیات کنونیام به دوران کودکی برگردم دقیقا مسیری متفاوت را در زندگی پیش خواهم گرفت و دیگر این تصمیمات اشتباه را اتخاذ نخواهم کرد.
این تصمیمات اشتباه من لزوما هم انتخابهایی از سر بیمنطقی یا بوالهوسی نبودند؛ خیلی از آنها با توجه به امکاناتی که در اختیار داشتم، گرفته شدند؛ برخی هم از سر ناتوانی و به اجبار خانواده و در پارهای از موارد هم چون توان و قدرت ریسکپذیری کمی در سرشت من بود، گرفته میشدند؛ اما همه آن تصمیمها به مسیرهایی ختم شدند که یا به علت شرایط و اوضاع حاکم در کشور به بنبست رسیدند و یا چون با علایق ذاتی من همخوانی نداشتند، از ادامهی آنها منصرف شدم. به همین علت گاهی فکر میکنم این زندگی که من زیستم حتی ارزش مرور به جهت تجربهاندوزی هم ندارد؛ چه برسد که با افتخار مانند عموجان از آن حرف هم بزنم! در واقع بیشتر به زندگی نزیستهام فکر میکنم یعنی تمام آن تصمیمهای گرفته نشده و آن راههای نرفته!
من به نقطهای از زندگیام با حسرت رسیدهام که هر آدم معمولی که لزوما در نظر دیگران انسانی شکستخورده هم نیست، ممکن است به آن برسد و ضمن مقایسه زندگی زیسته و زندگی نزیستهاش، با افسوس و حسرت فرض را بر این بگذارد که در زندگی نزیستهاش حتما انسانی موفقتر، خوشبختتر و مهمتر میبود. اما اساسا مقایسه زندگی زیسته و زندگی نزیسته درست است؟
به گمانم خیر! اگر ما در مسیر زندگی نزیستهمان هم پیش میرفتیم لزوما انسانی آنچنان موفقتر و خوشبختتر و مهمتر از یک فرد معمولی نمیشدیم؛ اما از آنجا که با قدرت تخیل و رویاپردازی به زندگی نزیستهمان زرق و برق یک زندگی آرمانی میبخشیم، آن هم در حالی که زندگی زیسته ما در بستری از واقعیت بدون رنگ و لعاب تخیلات جاری است، همیشه در حسرت نزیستهها هستیم. شاید تلخترین حقیقت برای ما معمولیها، ما کمالگراهای خیالباف این باشد که بپذیریم در مسیر زندگی آرمانی نزیسته هم همین بودیم و احتمالا درخششی درخور توجه از خودمان نشان نمیدادیم!
اما به غیر از زندگی نزیسته گذشته، یک زندگی نزیسته هم در آینده پیش روی ماست و متاسفانه این روزها با گسترش شبکههای مجازی به امثال ما معمولیها و شکستخوردهها رویاهای زردی فروخته میشود که به تخیلات واهی برای آیندهمان بیشتر دامن میزند: «من یک کارمند ساده بودم با حداقل حقوق، اما حالا ببینید سوار بنز شاسی بلندم و خودم صد تا کارگر دارم همهی اینها رو مدیون دورههای استاد ششمنش هستم!» «من تو پنجاه و هفت سالگی خواستم و تونستم. من یک پرستار بودم که با مشاورههای خوب موسسه خودکارچی تونستم سر کلاس پزشکی بشینم» «من یک بندانداز ساده بودم اما فقط خواستم و الان عمارت مجلل زیبایی قصر نور رو خریدم و روزی صد تا عروس دارم از دوره زنان اورانوسی بتایی متشکرم» از این قبیل خزعبلات که کم هم نیستند هم شما هم زیاد دیدهاید هم من. البته که روحیه مثبت داشتن و رویاهای شیرین برای آینده در ذهن پروردن بد هم نیست اما مواظب باشیم این تخیلات جذاب و شیرین ما را از چشیدن طعم گس زندگی واقعی و حقیقی که اکنون در اختیار داریم، محروم نکند. نه تابلو آرزوها و نه قوانین باشگاه چهار صبحیها و نه این معلمین و این دورههای مجازی، کورهراه زندگی ما را به شاهراه زندگی افراد موفق نزدیکتر نمیکند؛ ما معمولیها اگر بخواهیم و ارادهاش را داشته باشیم فقط یک راه نجات داریم؛ همان که سعدی شیرازی چندین قرن پیش از این گفته است:
نابرده رنج گنج میسر نمیشود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
نویسنده: طوبا وطنخواه




آخرین نظرات: