سه در چهار
قبل از مهمونی اکبر آقا و کبرا خانوم به مناسبت اولین ماهگرد ازدواجشون، من کاملا سالم بودم؛ هیچ مشکلی هم نداشتم. اصلا از مهمونی و مهموناشون خوشم نیومد؛ نه از اون آقا کریم با اون کفشهای خاکیخولی، نه از اون کتی خانم با اون کفشهای پاشنه بلند تیتیش مامانی. از اون چکمههای برقافتادهی آقا کبیر و کشور خانوم هم نگم براتون، مال آقا کبیر نیمبوتِ تخت و ضخیم، مال کشور خانم جیرکلاسیکِ تخت و ظریف. حالا اینا به کنار بغیر از آقا کیومرث، شوهر کلثوم خانوم که یک گوشه نشسته بود و تندتند سیگار میکشید، بقیه مهمونا یک دقیقه هم آروم و قرار نداشتن، یکی میرفت. یکی مییومد. یکی مینشست. یکی پا میشد. سرسام گرفته بودم. سردرد شده بودم. دیگه واقعا داشت حالم از همشون به هم میخورد که یهو کارن کوچولوی بیتربیت با اون کفشهای سوتسوتیکیش اومد و شاشید روم. هیچی دیگه چی میخواستین بشه، مهمونا که رفتن کبرا خانوم و اکبر آقا زدن به تیپ و تاپ هم. منم سرما خوردم ناجور. آخه شبونه چله زمستون فرستادنم قالیشویی. تازه اونجا فهمیدم چه بلایی سرم اومده. کارگرا میگفتن: «حیف، بین لچک و ترنجش چند جاش سوخته».
نویسنده: طوبا وطنخواه




آخرین نظرات: