کار، کار انگلیسیها است!
«دایی جان ناپلئون» از زبان پسرعمهی لیلی که سخت دلباختهی اوست روایت میشود، پسرکی نوجوان و ناکام و خوشقلب که حتی «ایرج پزشکزاد» داشتن نامی را هم از او دریغ کرده و این مجنون بینام سالها بعد به لطف «ناصر تقوایی» در سریالی که بر اساس این کتاب ساخته شد، سعید نام گرفت. کتاب با اعتراف سعید به عاشق شدنش در روز سیزدهم مرداد آغاز میشود و با وجود بیان ساده و بیتکلف نویسنده در قالب طنزی شیرین و دلچسب، «دایی جان ناپلئون» به هیچ عنوان در زمرهی آثار سطحی و بیمایهی فکاهی قرار نمیگیرد.
خیلی بچهای بابام جان، انگلیسیا را هنوز نمیشناسی …..
پیرنگ اصلی کتاب «دایی جان ناپلئون» بر اساس خاطرات آشفته و تخیلی آقا پدر لیلی در نبرد با قشون انگلیس شکل گرفته است، خاطراتی که روز به روز عجیبتر و غیرقابل باورتر از جانب او تعریف میشوند. آقا که بزرگ یک خاندان اشرافی است، علاقه و ارادت عجیبی هم به «ناپلئون بناپارت» دارد و همین امر موجب شده تا بچههای فامیل در خفا او را دایی جان ناپلئون بنامند.
اگر واقعا لیاقت اینکار را نداری قبل از تحویل گرفتن پستت با کمال صداقت بگو. بقول ناپلئون اقرار به ناتوانی خود توانایی است.
دایی جان ناپلئون از پدر سعید که نسبت به مبارزات ضدانگلیسی او بیتوجه و بیاعتناست، هیچ دل خوشی ندارد و رابطهی این دو در طول داستان بدون توجه به عشق پا گرفتهی بین لیلی و سعید، به کرات از هم میگسلد و پیوند میخورد.
جسم آدم توی کارخانه ننهی آدم درست میشود اما روح آدم توی کارخانهی دنیا
دایی جان آنقدر شیفتهی ناپلئون است و در ضدیت با انگلیسیها به سر میبرد که این سندرم شیدایی و نفرتش به مشقاسم نوکر دست به سینهاش هم سرایت میکند و این دو با هم آنچنان در توهم توطئه و مبارزهی خیالیشان با قشون بریتانیای کبیر پیش میروند و چنان بر این عقیدهی وهمآلود خود پافشاری میکنند که هیچکس از بزرگ و کوچک فامیل جرات اظهار مخالفت با آنها و سلسله توهمات گسترده و عمیقشان را ندارد.
خدا ریشه این انگلیسیا از زمین بکند، خاطرتان میاید آقا؟ چه آبی زیر پای ما ول کردند؟ این هم یک جور شمربازی است، شمر آب را بست. انگلیسیا آب را ول میکنند. خدایی بود ما آبباز درجه یک بودیم وگرنه همه خفه میشدیم.
طنز تلخ ماجرا آنجاست که این اشرافزادگان آنقدر در مقابل دایی جان و خاطرات گذشته و توهمات آیندهاش سکوت میکنند که آقا در راه مبازرات خیالیاش دقیقا به مرز جنون و مالیخولیا میرسد اما اطرافیان او که همچنان بر حفظ آبرو و ملاحظات خانوادگی تاکید دارند، حاضر به مشورت با روانپزشک نیستند.
من خودم به عظمت لطمههایی که به قشون انگلیس زدهام واقفم، من به مطامع استعماری آنها بزرگترین لطمهها را زدهام ولی همهی اینها را بخاطر وطنم کردم.
اما داستان زمانی به نقطهی اوج و بحرانی خود میرسد که قوای متفقین وارد ایران میشوند، حال انگلیسیها به نزدیکی تهران رسیدهاند و دایی جان ناپلئون و مشقاسم که موجودیت خود را بیشتر از گذشته در خطر میبینند، به دنبال راهی برای فرار و نجات خود هستند و چون گریزگاهی نمییابند به مذاکره با انگلیسیها تن میدهند و این در حالی است که این دو به کرات تکرار کردهاند که به انگلیسیها و قولشان کوچکترین اعتمادی ندارند.
یک سردار باید تحمل شکست را داشته باشد به قول ناپلئون در مدرسه جنگ یک سردار باید پیش از درس فتح درس شکست را یاد بگیرد.
هر چند پیرنگ اصلی داستان به کینه و نفرت دایی جان از انگلیسیها برمیگردد «ولی دروغ چرا تا قبر آآآآ» کتاب پر است از خرده پیرنگهایی با تممایههایی از شوخیهای جنسی و ماجراهایی از مردان هیز و چشمچرانی که نویسنده برای آنکه از زشتی کلام و لودگی شخصیتهای نافرهیخته داستانش بکاهد، بیشرمی آنها را درلفافهی از تکیهکلامها تا آنجا که میتوانسته پیچ و تاب داده است.
اگر توی اقیانوس غرق شده باشی و در آخرین لحظه که دارد جانت با زجر و شکنجه از بدنت در میرود یک نهنگ هم اگر نجاتت بدهد، به چشمت ژانت مک دونالد میشود ….
جدای از شخصیتهای منحصر به فرد کتاب و تکیهکلامهای بامزهشان، آنچه «دایی جان ناپلئون» را بعد از گذشت نیم قرن همچنان اثری خواندنی و دلنشین نگه داشته است، همان دو پیرنگ اصلی جذاب و تاثیرگذار داستان است. چرا که ایرانی جماعت نه هیچگاه به اولین عشق زندگیاش میرسد و نه دل خوشی از انگلیسیها دارد، بنابراین «دایی جان ناپلئون» که در برخی جهات شاید بتوان گفت یک «دن کیشوت» ایرانی است، هیچگاه فراموش نخواهد شد.
من جان و مال و آبرویم را بخاطر وطنم میخواهم اگر قرار باشد، امتیازی به انگلیسیها بدهم هزار بار ترجیح میدهم که کشته شوم و جسدم خوراک گرگها و کفتارها بشود.
نویسنده: طوبا وطنخواه
آدرس کانال تلگرام https://t.me/toobavatankhah




آخرین نظرات: