شب آرزوها

 

شب آرزوها

عروس به محض ورود به تالار، با اندکی دلخوری در حالی که بازوی داماد را می‌فشرد، متعجب گفت: «چرا خواهرات لباس سفید پوشیدن و تاج روی سرشون گذاشتن؟» داماد در حالی که می‌کوشید با فاصله گرفتن از زن از فشار انگشتان تیز او بر بازوی خود بکاهد با بی‌اعتنایی  به احساسات زن، شانه بالا انداخت و به سردی گفت: «عشقم اونا همیشه آرزو داشتن منو تو لباس دامادی ببینن و برام سنگ تموم بزارن» کمتر از یک ساعت بعد عروس تالار را در حالی ترک می‌کرد که یادداشت کوتاهی بر روی دستمال کاغذی برای داماد نوشته بود: «عشقم پدرم همیشه آرزو داشت من با پسر برادرش ازدواج کنم تا برام سنگ تموم بزاره»

📝 طوبا وطن‌خواه

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط