فرار زندانی الف.ب
پس از تایید حکم اعدام زندانی الف.ب در دیوان عالی او تنها چند ماه فرصت داشت تا برای فرار از چوبهی دار کاری بکند، از آنجا که از رضایت گرفتن از خانواده مقتول کاملا ناامید شده بود و از سویی هم اطمینان داشت از وکیل تسخیریاش برای فرجامخواهی آبی گرم نمیشود، در اولین ملاقات حضوری که با اعضای خانوادهاش داشت، نقشهی سادهدلانهاش را با مادر پیر و خواهر سبکمغزش در میان گذاشت. فردای همان روز آفتاب نزده پیرزن سلیطه و دختر شیرینعقلاش با چند سبد و زنبیل انباشته از انواع نانهای روغنی و تنوری به همراه چند کاسه خامه و سرشیر تازه و انواع کیک و شیرینیهای محلی به سمت زندان سرازیر شدند و جلو درب اصلی زندان قیل و قال راه انداختند تا سرانجام نگهبانان زندان به واحد ریاست اطلاع دادند و چون مقام مسیول مربوطه قانع شد که پیرزن بینوا در غیاب تهتغاری رو به اعداماش نان از گلویش پایین نمیرود، دستور داد تا خوردنیهایی که این پیرزن عبوس و دختر مشنگاش از چند آبادی آن سوتر به زندان آورده بودند را پس از بازرسیهای معمول تحویل زندانی الف.ب بدهند و شر این دو ضعیفهی زبان نافهم را کم کنند.
اما پیرزن آشفتهخو که تنها در ظاهر ضعیف و ناتوان مینمود و در باطن شلافهای به تمام معنی بود، روز بعد هم با زنبیلها و بقچههای خوراکیاش به پشت درب زندان آمد و چون با مخالفت نگهبانها در تحویل گرفتن خوردنیها مواجهه شد، یک تنه تمام کادر اداری و نظامی زندان را به لیچار بست و آنقدر به بزرگ و کوچک دودمان مقامات عالی و محترم کشوری دشنامهای رکیک داد تا بستهها را از او گرفتند و به پسر دردانهاش تحویل دادند. این ماجرا روز بعد و روزهای بعد از آن در تمام طول تابستان ادامه یافت. هر روز گاه برآمدن آفتاب مادر و دختر چادرشان را دور کمر میبستند و نفری یک بقچه خوراکی روی سرشان میگذاشتند و زنبیل به دست و پای پیاده روانهی زندان میشدند و دم در زندان با هیاهویی که راه میانداختند، حاضریشان را میزدند. اگر نگهبانان درب ورودی زندان کوچکترین نهای در جهت تحویل گرفتن خوراکیها بر زبان میآوردند، پیرزن صدایش را بالای سرش میبرد و بیچارهها را به چنان الفاظ رکیکی میبست که سربازان وظیفه تا بناگوش سرخ شده و به تتهپته افتاده مسیولان بالاترشان را خبر میکردند، البته که تنها پیرزن نبود که بنا به فریاد کشیدن و دشنام دادن میگذاشت، دخترک ابرو کلفت و سبیلوی او هم محکم با سنگ به درب زندان میکوبید و بیوقفه فریاد میزد: «برادرم را نان نخورده کشتن! های، هوی، کمکـ»
مدتی پس از آغاز این ماجرا نگهبانها که مشکلی در ظاهر امر رساندن غذا به یک زندانی نمیدیدند، بدون هماهنگی و توضیحی به مقامات بالاتر به محض رسیدن پیرزن و دخترکاش زنبیلها و بستههای غذایی را تحویل میگرفتند و مادر و دختر را روانهی آبادی خودشان میکردند تا شان مقامات عالی کشوری و لشکری بیش از این با لیچارگویی و هرزهگویی یک پیرزن و دخترش زیر سوال نرود. از آن سو رییس بند هم که بارها با وسواس در تار و پود تمامی این لقمههای سالم و ناسالم به دنبال تیغی، قرصی و یا هر مورد مشابهای که وجودش در زندان خطرناک و مسیلهدار باشد، گشته بود و خیالشان را راحت کرده بود که قصد و غرضی پشت این اغذیهرسانی به الف.ب وجود ندارد، بنابراین نگهبانها هم دیگر خیلی سخت نمیگرفتند.
در تمام این چند ماه زندانی الف.ب آرام و ساکت در گوشهای از سلول کز کرده بود و نه تنها مانند سابق شر به پا نمیکرد بلکه اصولا کاری به خیر هم نداشت و حتی برای تحویل گرفتن خوراکیهای ارسالی هم به جلوی درب ورودی بند نمیآمد و نگهبانان هم که این حال الف.ب را به خاطر تایید حکم اعداماش میپنداشتند، بیچون و چرا بستهها را تحویل همبندیهای او میدادند.
بالاخره بدون هیچ مشکلی نقشهی زندانی گرفت و در کمتر از دو ماه از هفتاد کیلو به صد و نود کیلو رسید و تنها چند هفته بعد وقتی رییس زندان تاریخ اعدام را به رییس بند او اعلام کرد و آنها خواستند زندانی را برای ابلاغ این حکم به اتاق رییس ببرند در کمال تعجب یک مرد دویست و پنجاه کیلویی را در مقابل خود دیدند که حتی قادر نبود نوک انگشت پایش را تکان بدهد. پیکر زندانی الف.ب زیر لایههای چربی و پیه و دنبه مخفی بود و این لایههای چند طبقه از هر سو مثل یک کیک وارفته آویزان بدن او بودند.
خبر که به رییس زندان رسید ابتدا اخم کرد، بعد چشمهایش را در کاسه گرداند و چند دقیقه بعد وقتی عمق فاجعه را با چشمان خودش دید به اتاق ریاستاش برگشت و هر کس را که مقابلاش بود از رییس بند گرفته تا منشی دفتر و سربازان وظیفه و حتی وکیل زندانی را که برای عرض سلامی بیموقع وارد اتاق شده بود، به باد دشنام گرفت. او کاملا مستاصل بود چرا که تنها چهل و ساعت تا زمان اجرای حکم باقی مانده بود و آنها نه طنابی به استحکام تحمل وزن زندانی دویست و پنجاه کیلوییشان داشتند و نه اصولا مطمین بودند چوبهی دار وزن زندانی الف.ب را تحمل کند. البته که رییس زندان در آن لحظات بحرانی یک نکته مهم را هم کاملا از یاد برده بود و آن این بود که زندانی الف.ب اصلا قادر نبود روی پاهایش بایستد.
بلافاصله پای قاضی پرونده و دادستان کشور به معضل پیش آمده باز شد و رییس زندان که هیچ پاسخی برای سوالات مسلسلوار و سرزنشهای آنها نداشت، تنها با تعظیم و احترام سعی در حفظ موقعیت شغلی خود و توجیه سهلانگاری پیش آمده داشت: «حق با شماست قربان! ولی کوتاهی نشده قربان! قربان توجه دارند که حیاط رفتن و هواخوری زندانیان اجباری نیست! خیر قربان توی این مدت اصلا ملاقاتی نداشته که از بند خارج بشه! قربان گلاب به روتون ولی طبق تحقیقات به عمل اومده همبندیهاش براش لگن میگذاشتن قربان! قربان الطفات دارید که اینجا بیشتر اوقات دمای هوا بالای پنجاه درجه است و ما زندانیها رو برای شمارش داخل حیاط به صف نمیکنیم قربان ولی ما تمام تشریفات قانونی شمارش زندانیان را با تغییراتی متناسب شرایط آب و هوایی در داخل هر سلول انجام دادیم قربان!»
در کمتر از چند ساعت تمامی همبندیهای زندانی الف.ب را به علت همدستی با محکوم به انفرادی فرستادند اما خود زندانی که حکم اعداماش فعلا از سوی مقامات معلق شده بود، از در انفرادی رد نشد. بنابراین ده سرباز وظیفهای که او را روی پتو به سمت انفرادی کشانده بودند، مجددا مسیر رفته را به همان حال با الف. ب در حال برگشت بودند که ناگهان مسافرشان به نفسنفس افتاد و عرق تمام صورتش را پوشاند. بنابراین بالاجبار و با مکافات او را به بهیاری زندان منتقل کردند.
همان شب پدر مقتول که هنوز در جریان عقب افتادن اجرای حکم اعدام قرار نگرفته بود با وکیل زندانی الف.ب تماس گرفت و اعلام کرد که او و همسرش قصد دارند از قصاص چشمپوشی کنند: «آقای وکیل من و همسرم خیلی فکر کردیم! ما واقعا دلمون برای خواهر بیچارهی قاتل میسوزه! اگر مادر پیر و علیلاش بمیره دیگه هیشکی رو تو این دنیا نداره که تر و خشکاش کنه! اگه اون دختر عقبافتاده که عقلش دس خودش نیست بیسرپرست بمونه اون دنیا ما جواب خدا و پیغمبرو چی بدیم؟ ما از حقمون میگذریم تا اون دختر حداقل یک برادر تو این دنیا داشته باشه! برادر برادره حتی اگه قاتل هم باشه! دختر ما که دیگه زنده نمیشه! کاش میشد ولی نمیشه»
وکیل زندانی که از خوشحالی و هیجان سر از پا نمیشناخت، دعاگویان به جان آن زن و مرد مهربان فورا راهی زندان شد تا موکلش را ببیند و رضایت اولیای دم مقتوله را به اطلاع رییس زندان برساند. او را بدون کوچکترین سوال و جوابی در آن نیمه شب طوفانی پذیرفتند و به سمت دفتر ریاست زندان راهنمایی کردند، چرا که باید هرچه زودتر در جریان ایست قلبی موکلش قرار میگرفت.
نویسنده: طوبا وطنخواه
من در ویرگول هم هستم https://virgool.io/@toobavatankhah
همچنین در تلگرام https://t.me/toobavatankhah




آخرین نظرات: