آدم‌ربا

آدم‌ربا

گارد ویژه در حالی آدم‌ربا را در گوشه‌ی یک خانه‌باغ مخروبه پیدا کرد که پسر کوچولوی دزدیده شده روی شانه‌های او نشسته بود و کارتن لاکپشت‌های نینجا را می‌دید. اطراف‌ آنها پر از چیپس و پفک و تنقلات خوشمزه بود و دوتایی آن‌چنان خوش بودند که تا آخرین لحظه متوجه حضور نیروهای پلیس نشدند. آدم‌ربا بدون کوچک‌ترین مقاومتی تسلیم شد. پسرک چهارساله اما مقاومت می‌کرد و به سر و کول آدم‌ربا چسبیده بود و به جدایی رضایت نمی‌داد او به تن و بدن پلیس‌ها مشت می‌کوبید و دست و بال‌شان را گاز می‌گرفت و می‌کوشید برای رهایی دوستش کاری بکند.

چند ساعت بعد پسرک بغ‌کرده را در پاسگاه به خانواده‌اش تحویل دادند و زندگی او از همان لحظه به روال عادی گذشته برگشت. هر روز صبح خیلی زود مامان و بابا او را پس از یک بوس محکم به نوکر و کلفت خانه می‌سپردند و هر شب به محض رسیدن به خانه پرستار او را فرامی‌خواندند و از سیر پیشرفت پسر دلبندشان در زبان انگلیسی و موسیقی می‌پرسیدند.

 پسرک تا مدت‌ها خواب آدم‌ربا را می‌دید، خواب مردی که برایش تیرکمان ساخته بود و برهنه‌پا با او در کوچه‌های روستا دویده بود. آدم‌ربا که به پسرک بالا رفتن از درخت و دیوار را آموخته بود و او را با فرغون در مزارع گندم سواری داده بود شب‌ها به خواب پسرک می‌آمد و قول می‌داد باز هم آدم‌ربای او بشود؛ اما هر شب این رویای شیرین با دعواهای شبانه مامان و بابا نیمه‌تمام می‌ماند.

 نویسنده: طوبا وطن‌خواه

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط