شیاطین

شیاطین

آیا بی‌اعتقاد به خدا ممکن است به شیطان اعتقاد داشت؟

شیاطین یکی از پرشخصیت‌ترین کتاب‌های «داستایفسکی» است، پس قبل از آن‌که به سراغش بروید ابتدا یک کاغذ و قلم بردارید و به محض اینکه نویسنده شخصیتی را معرفی و وارد داستان کرد، ضمن اینکه نام کامل آن شخصیت و همچنین نام مصغرش را می‌نویسید، در یک خط از شغل تازه‌وارد به داستان و ارتباطش با دیگر شخصیت‌های اصلی هم یادداشتی کوتاه بردارید، به طور مثال: «یولیامیخویلونا» همسر «آندره آنتونوییچ فن لمکه» استاندار جدید! وگرنه مطمین باشید هر از گاهی مابین صفحات این کتاب قطور هزار صفحه‌ای گم می‌شوید و باید به دنبال اصل و نسب برخی افراد و روابط گذشته‌شان بگردید.

هیچ چیز غیرقابل تحمل‌تر از این نیست که وقتی بخت از آدم برمی‌گردد دوستان همه جمع شوند و به او بگویند که کارهایش احمقانه بوده است.

«شیاطین» از زبان «آنتون لاورنتی یویچ» روایت می‌شود که نامش تنها یک بار در این کتاب سترگ آمده است، او بدون آن‌که کوچک‌ترین اطلاعاتی از خودش، خانواده‌اش و یا حتی شغلش به خواننده بدهد، با صبر و حوصله ماجراهایی را که قبل و بعد از روی کار آمدن فرماندار جدید در شهر کوچک محل سکونتش رخ داده و مستقیم و غیرمستقیم دوستانش را درگیر کرده است، نقل می‌کند. «شیاطین» را سیاسی‌ترین کتاب «داستایفسکی» می‌دانند و از آنجا که این کتاب درس‌هایی بسیاری برای مغزهای هیجان‌زده‌ی انقلابی دارد، بسیار دوست دارم این کتاب را برای خواندن به افرادی که یک شبه هوای انقلاب کردن به سرشان می‌زند، پیشنهاد بدهم:

دولت به عمد ودکا به ناف ملت می‌بندد تا همیشه مست باشند و منگ بمانند و به فکر قیام نیفتند.

وقتی شروع به خواندن «شیاطین» کردم و اندکی در دل داستان پیش رفتم، گمان بردم ماجرا حول عشق افلاطونی یک معلم سرخانه و بیوه‌ی ژنرالی اسم و رسم‌دار خواهد گشت اما پی بردن به خط اصلی داستان «شیاطین» آنقدر هم آسان نبود چرا که «داستایفسکی» هر کسی را که می‌توانست از هر کجای روسیه و حتی کشورهای دیگر روانه‌ی این شهر کوچک کرده بود: پرنس ثروتمندی که روحش را به شیطان فروخته بود، جوان پرگوی انقلابی که هرگز پدرش را ندیده بود، پرنسسی ساده‌دل که به دنبال کشف گذشته‌ی تاریک نامزدش بود، دخترک لنگ شیرین‌عقلی که با برادر خود از صومعه گریخته بود، زنی برای به دنیا آوردن فرزند نامشروع‌‌اش و مهندسی برای به سرانجام رساندن عجیب‌ترین نقشه‌ی زندگی‌اش. گویا همه‌ی این شخصیت‌ها طی قراری از پیش تعیین نشده و به طور تصادفی، باید در این شهر به هم گره می‌خوردند تا هر کدام بدترین قسمت سرنوشت را به عنوان سهم خود بردارند.

در همه جوامع و در وقت پریشانی تردید و تزلزل یا در دوران‌های گذار و تحول همیشه ارازلی رنگارنگ از اعماق جامعه برمی‌آیند. این اراذل و بی‌سروپایان در شهر ما قدرت و بر همه چیرگی یافتند و جرات گستاخی پیدا کردند و بر هر آنچه محترم و مقدس بود بی‌محابا می‌تاختند.

«شیاطین» یکی از برجسته‌ترین آثار «داستایفسکی» است اما به نقطه‌ی لذت‌بخش خواندنش رسیدن، اندکی به صبر نیاز دارد تا جورچین همه این شخصیت‌های عجیب و غریب در کنار هم کامل شود. درباره «شیاطین» همین قدر بگویم که این کتاب حاوی دهشتناک‌ترین و دردناک‌ترین صحنه‌هایی است که یک نویسنده می‌توانسته از خوی وحشی‌گری غیرقابل تصور آدمیزاد بنویسد. شدت خشونت برخی از صحنه‌های کتاب به قدری است که ناشر روسی با وجود اصرارهای فراوان «داستایفسکی» زیر بار چاپ و انتشار یک فصل از این کتاب نرفت، همان فصلی که ما اکنون به عنوان ضمیمه در انتهای «شیاطین» می‌خوانیم:

در جواب سوالی که به شوخی از او کردم که: «آیا دارویی برای برانگیختن نیروی مدنی وجود دارد؟» گفت: «برای این نیرویی که می‌گویید شاید نه، اما برای بیدار کردن احساسات جنایت‌کارانه ممکن است پیدا شود.»

«داستایفسکی» نه تنها در خلق شخصیت خدای داستان‌نویسی است بلکه در ایجاد موقعیت برای شخصیت‌هایش هم خداگونه عمل می‌کند. در این کتاب در کنار تمامی شخصیت‌های اصلی و فرعی که هر کدام با مهارت عجیب او باورپذیر شده‌اند، قرار است با مهندس «الکسی کریلیف» هم آشنا شوید. او که یکی از عجیب‌ترین مخلوقات «داستایفسکی» است، شخصیتی است خداناباور که در لبه پرتگاه بودن و نبودن در کنار خداباورانی که به باور خود اطمینان و اعتقاد چندانی هم ندارند، ایستاده است. «شیاطین» داستان آنهایی است که خدا را گم کرده‌اند و اخلاقیات در آنها مرده است و قصد تغییر اوضاع کشورشان را دارند. شیاطین داستان یک شهر است، سرگذشت مردمانی است که به دست خود آرامش را از خود و دیگران دریغ می‌کنند. «شیاطین» داستان مردمانی است که در آرزوی آبادانی، ویرانی به پا می‌کنند. «شیاطین» زنده‌ترین داستان «داستایفسکی» است …

 کسی که پیوندهای خود را با خاک وطنش از دست بدهد خداهای خود را گم می‌کند و همه هدف‌های خود را از دست می‌دهد.

پیشنهاد مطالعه: از نشر نیلوفر با ترجمه سروش حبیبی بخوانید.

نویسنده: طوبا وطن‌خواه

من در ویرگول هم هستم https://virgool.io/@toobavatankhah

همچنین در تلگرام https://t.me/toobavatankhah

 

 

 

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط