یک سال و بیست و پنج روز بعد
«الف.پ» و من برخلاف اختلاف نظرهایی که در عقاید سیاسی و اجتماعی با یکدیگر داشتیم، خیلی زود صمیمی شدیم، چرا که مابین تفاوتهای عمیق بینشی و نگرشی، نقاط مشترکی در زمینههای دیگر زندگی داشتیم و پل دوستی بین ما بر همین نقاط تفاهم و در مسیر کشمکشهایمان بنا شد. یکی از بارزترین نقاط مشترک ما ویژگی درونگرایی بود، نه او نه من اهل شلوغبازی و جلب توجه نبودیم و تمام اوقات بیکاریمان در خانه و مابین کتابها میگذشت. دنیای من ادبیات. جهان او کتب مذهبی.
بعد از اتمام دانشگاه کمکم روابط ما هم به پیامکهای تبریک سال نو و اعیاد دیگر محدود شد تا اینکه چند سال بعد یکبار او تماس گرفت و پیشنهاد داد یک برنامه پیادهروی را با هم شروع کنیم و همین پیشنهاد باعث شد بعد از چندی ملاقاتی با هم داشته باشیم و هر از گاهی یک وقت خالی مشترک پیدا کنیم و به جادهی خاکی بزنیم. آن روزها دو سه ساعتی راه میرفتیم و از هر دری به گفت و گو میپرداختیم و گاهی نظر هم را تایید و گاهی یکدیگر را در زمینههای مختلف به چالش میکشیدیم و خوش بودیم.
اینکه میگویم جاده خاکی واقعا جادهای خاکی و پوشیده از شن در حاشیهی شهر بود و به یکی از خروجیهای کمربندی منتهی میشد. دو طرف این جاده زمینهای سبزیکاری و کشتزار صیفیجات بود و به همین علت هوایی بسیار مطبوع و خوشآیند داشت و ما وارد راهکورههایی میشدیم که کشاورزان و کارگران، زن و مرد مشغول به کار خود بودند و گاهی سلام و علیک و خریدی هم از آنها میکردیم.
رابطهی ما چند سالی به همین منوال گذاشت تا اینکه حدود دو سال قبل در آخرین دیدارمان در حاشیهی یک مزرعه که به باغ بزرگ مرکباتی ختم میشد، کنار دهانهی قناتی نشستیم. دم غروب بود و خورشید در کرانهی سرخ آسمان در حال پنهان شدن در پشت تاج درختان نخل دوردست بود. دمنوش هل و زعفرانی که او آورده بود، برای رفع خستگی نوشیدیم و او تعریف کرد که چند وقت قبل قفسهی سینهاش درد گرفته و متخصص قلب از نتیجه تست ورزشاش اصلا راضی نبوده و در کنار دارو توصیه اکید به کاهش وزن هم داشته است. میشناختمش که اهل ورزش کردن و باشگاه رفتن و این قبیل راهها نبود، بنابراین پیشنهاد چند رژیم مختلف را به او دادم اما آنچه در حالت چهرهاش میدیدم، گواهی میداد این راهنماییها به مذاقش خوش نیامده است. او اصولا اهل پرخوری نبود و علاوه بر ماه رمضان در اعیاد و مناسبتهایی مختلف هم روزه مستحبی میگرفت، اضافه وزنش هک که مرتب بیشتر میشد تنها از کم تحرکی او نشات میگرفت.
آن روز موقع خداحافظی او اصرار بسیار داشت که آخر هفته با او راهی خانهباغ کوچکی که در منطقهای سردسیری داشتند، شوم و من با وجود اینکه میدانستم او چقدر با قبول این دعوت از سمت من ذوق خواهد کرد، به علت همان رودربایستیها و شرم و حیاهای همیشگی مثل دفعات قبل این بار هم نپذیرفتم و انتهای جاده خاکی از یکدیگر جدا شدیم و بعد از آن دیدار دیگر کوچکترین خبری از او نداشتم، تا اینکه در چند روز اخیر که اینترنت قطع بود، روبیکا را نصب کردم و چون مخاطبین زیادی در تلفنم نداشتم که روبیکا را نصب کرده باشند، پروفایل «الف.پ» راحت به نظرم آمد.
در پس زمینهای سیاه رنگ متن زیر نوشته بود که با تعجب و درد چندین مرتبه خواندم: «صاحب این اکانت به رحمت خدا رفته اگر بدهی به شما داشته لطفا پیام بگذارید و اگر بدی از او دیدید خواهشمندیم حلالش کنید.» نمیفهمیدم چه میخوانم چند ساعتی طول کشید تا تمرکز خودم را به دست آوردم و به خودم آمدم. با دستی لرزان و قلبی پرتپش شمارهی او را گرفتم که هر دو دفعه بیپاسخ ماند و من در اضطراب خودم غوطهور ماندم تا اینکه ساعت هشت شب خانمی با صدای گرفته از خطی ناشناش تماس گرفت: «شما با خط خانم پ تماس گرفتید؟»
هیجانزده پاسخ دادم: «بله بله من دوست همکلاسی الف هستم توی روبیکا چشمم به پروفایلش افتاد و …» با لحنی متین و همه صبر جملهام را که ناتمام گذاشته بودم، کامل کرد: «بله خانم وطنخواه شناختمتون من خواهرش هستم ایشون فوت کردن» و من احمقانهترین سوال ممکن را پرسیدم: «چرا؟» به تلخی گفت: «جراحی داشت و بخاطر عوارض بعد جراحی» جملهاش را کامل نکرد تا من برخلاف میلم با سوالی او را آزردم: «ولی الف بیماری نداشت جراحی برای چی؟» خواهرش با کلماتی شمرده و آرام پاسخ داد: «لیپوساکشن کرد» و بعد از سکوتی مرگبار افزود: «الان تقریبا یک ساله» و من با لحنی منگزده گفتهی او را تکرار کردم: «یک سال؟» خواهر او ادامه داد: «دقیقا یک سال و بیست و پنج روز» بقیه مکالمهی بین ما به عذرخواهی من از بیخبری و عرض تسلیتی بیمعنی میگذرد و خواهر او از من بابت اینکه به این نحو مطلع شدم دلجویی میکند. از خواهرش آدرس قطعه او را در بهشت زهرا میگیرم و میدانم که فردا آفتابنزده پیاده به سمت خانه ابدی او راه خواهم افتاد اما صدای آن سوی خط تلفن آب پاکی بر دستم میریزد: «خانم وطنخواه تو قبرستون روستای خودمون دفن کردیم.» بغض گلویم را رها نمیکند چرا که میدانم به این زودیها گذرم به آن روستای سردسیری نخواهد افتاد.
«الف» را خوب میشناختم، او اهل پیکرتراشی و هیکل ساعتشنی ساختن نبود، احتمالا به علت همان مشکل کوچک قلبی که باید وزنش را کم میکرد به سراغ این عمل رفته بود، جراحی که علیرغم تبلیغات گستردهی مافیای پزشکی ریسک بسیار بالایی دارد و حداقل دو نفر را پیش از «الف» میشناختم که با این جراحی فوت کرده بودند و هر دو هم به علت آمبولی ریه و مطمینم همین مشکل برای «الف» هم پیش آمده بود، او 4 دی سال 1403 به خاک سپرده شده بود و من 29 دی 1404 باخبر شدم. چه رفیقی. چه رفاقتی.
با خودم میاندیشم که یک پیامک زدن یا ویس فرستادن چقدر زمان میطلبید که از او دریغ کردم، اشکم بیصدا سرازیر میشود چرا که اگر کوچکترین اطلاعی از عمل او پیدا کرده بودم، به هر طریقی که شده بود، منصرفش میکردم. دردی مثل خوره به جانم میافتد که چرا علیرغم اصرارهای فراوان او هیچگاه دعوتش را برای رفتن به آن روستا و آن باغ انار که آنقدر ذوقش را داشت، نپذیرفتم و حالا باید روزی برای فاتحهخوانی او راهی آنجا شوم. دلم با یادآوری خاطرههای مشترکمان که با مرگ او دیگر دلپذیر نیستند، به درد میآید و قسمتی از کتاب «آناکارنیا» اثر «تولستوی» را در ذهنم مرور میکنم:
«این ماتریونای پیر برای چه این جور تقلا میکند؟ آن روز از آتش جان به در برد، اما امروز یا فردا یا ده سال دیگر زیر خاک خواهد رفت و چیزی از او باقی نخواهد ماند. نه از او نه از این دخترک چالاک که با این حرکات نرم و با این مهارت خوشهها را از ساقه جدا میکند. او را هم در خاک خواهند کرد. چرا راه دور بروم؟ نه فقط اینها بلکه خود من هم روزی میمیرم و هیچ چیز باقی نمیماند. آخر برای چه؟»
نویسنده: طوبا وطنخواه
برای الف.پ




آخرین نظرات: