راننده نیسان آبی

 

راننده نیسان آبی

اواسط زمستان بود و از نیمه‌شب نم‌نم بارانی تا گرگ و میش صبحگاهی باریده بود. مردی متوسط‌القامت و تنک‌ریش که سی ساله می‌نمود و پیشانی فراخش نشان از بلند‌همتی‌اش می‌داد، به امید گرمای خورشید روی جدول حاشیه خیابانی فرعی چمباتمه زده بود. دو روز بود، هیچ نخورده بود و تمام شب گذشته را از وحشت اینکه از سرما مثل کارتن‌خواب‌ها در گوشه‌ی پیاده‌رو بمیرد، بین خواب و بیداری تا صبح جان کنده بود و حالا تمام امیدش به خورشیدی بود که از بین ابرهای پراکنده‌ی پرمانند، کم‌جان بالا می‌آمد.

مرد کاپشنش را که از رطوبت نمناک بود، سخت به دور خود پیچید و دست‌های پینه بسته‌‌اش را زیر بغل پنهان‌کنان شروع به راه رفتن کرد. از سال گذشته که از معدن به علت اعتراض به نداشتن بیمه و دستمزد پایین، اخراج شده بود به تهران آمده بود و به عنوان کارگر ساختمانی روزمزد در پروژه‌ای با حداقل دستمزد مشغول به کار شد اما ساخت و ساز آن مجتمع نیمه‌کاره ماند و پروژه خوابید. مرد حالا شش ماه بود بیکار مانده بود و در این مدت با همه‌ی دوندگی‌هایی که داشت، نتوانسته بود کاری پیدا کند، زیرا که نه ضامنی داشت و نه چک و سفته‌ای.

چندی پیش که اندک پس‌اندازش تمام شده بود، چون بلند همت بود و عادت به صدقه گرفتن و ترحم خواستن نداشت، ساعتش را که تنها ارثیه و یادگار پدر مرحومش بود به جای کرایه‌ی عقب‌افتاده‌ی اتاقش گذاشت که به اکراه پذیرفتند و از همان وقت بی‌سرپناه و بی‌‌رزق و روزی آواره‌ی خیابان‌ها بود و پنجشنبه گذشته را از زور گرسنگی به گورستان پناه برده و سر هر مزاری خیراتی خورده و فاتحه‌ای فرستاده بود و از مرده‌خواری خود رنج بسیار برده بود.

مرد دیگر نای راه رفتن نداشت که صدای اذان او را جانی دوباره بخشید، گلدسته‌های مسجد را از دور دید و با دل و امیدی سمت مسجد روانه شد و به صف نمازگزاران پیوست. بعد از نماز روحانی بر بالای منبر پرگویی می‌کرد، مرد چیزهایی مبهم می‌شنید و توانایی تمیز دادن کلمات او را نداشت. مسجد که از نمازگزاران خالی شد، مرد منتظر ماند تا صحبت روحانی با دو مرد که به نظر صاحب مقام و منصبی بودند تمام شود، می‌خواست از روحانی تقاضای جای خوابی و اندک خوراکی در ازای انجام هر کاری که او بگوید، بکند و سخت در عذاب و در کلنجار با خود بود. بیم داشت که مفهوم درخواستش به گدایی و بیچارگی تعبیر شود و بخواهند صدقه‌ای به او بدهند.

مرد همچنان در چند قدمی آن‌ها مستاصل ایستاده بود و دست‌های پینه‌بسته‌اش را به هم می‌مالید که مردی قوی هیکل و بی‌سیم به دست، با اشاره‌ی یکی از آن آقایان او را سمت خروجی مسجد هدایت کرد و روحانی و آن مرد دیگر هم دیدند و همچنان بی‌اعتنا به گفتگو ادامه دادند. مرد از آن نگاه تحقیر‌آمیز حضرات که او را زحمت‌رسان و سربار پنداشته بودند، عقش گرفت و گوشه‌ی دیواری زردآب بالا آورد. زن جوانی با انزجار از کنارش گذشت و جوانکی هم فحشی حواله‌اش کرد.

مرد با کمک دیوار به سختی برخاست و چشمش به مغازه نان فانتزی آن سوی خیابان افتاد. افتان و خیزان خودش را به ویترین مغازه رساند و با لذت به نان‌های داخل ویترین چشم دوخت. چشمش نانی حجیم را گرفته بود که رویش آرد و پودر قند فراوان پاشیده بودند. مرد عطر و بوی گرم و خوشایند نانوایی را با لذت می‌بلعید و تصور می‌کرد در گوشه‌ای کنار پیت حلبی آتشی نشسته و آن نان را با چای داغ می‌خورد اما صدایی آزاردهنده رشته‌ی خیالش را که گرم و سیرش می‌کرد، پاره کرد: «راننده نیسان آبی حرکت کن آقا»

مرد سر برگرداند و ماشین پلیس را دید و نیسان آبی که سد معبر کرده بود. صدای تودماغی و کنگ و بمی که مرتب از بلندگوی ماشین پلیس بیرون می‌جست، مزاحم خیالات شیرین او بود و لذت آن لحظه را از او می‌ربود: «نیسان آبی حرکت کن آقا» مرد اختیارش را از دست داد و بی‌آنکه بفهمد چه می‌کند به سمت ماشین پلیس رفت و به آنی سرش را از شیشه سمت شاگرد داخل کرد و خود را تا کمر توی ماشین کشاند و بلندگو را از دست مامور پلیس گرفت و فحش می‌داد و صدایش از بلندگو پخش می‌شد و در همان حال تقلا می‌کرد و دست و پا می‌زد.

به چشم بر‌هم‌زدنی جمعیت انبوهی اطراف ماشین پلیس گرد آمدند. نیسان آبی همچنان در جای خود متوقف مانده بود که مرد دستبند به دست در صندلی عقب ماشین پلیس بین دو سرباز نشست و با لذت باد گرم و مطبوع بخاری را بر بدن سرمازده‌اش حس می‌کرد. کمتر از یک ساعت بعد در کلانتری برایش تشکیل پرونده دادند و به بازداشتگاه موقت روانه‌اش کردند، به محض ورود یک لیوان چای داغ و دو حبه قند نصیبش شد و کمی بعد هم شامی بدمزه و بدکیفیت که به دهن مرد بسیار لذیذ و دلچسب آمد و امیدوار بود پرونده‌اش زیر دست قاضی سخت‌گیری بیفتد که تا آخر زمستان برایش حکم زندان ببرد. مرد به راننده‌ی نیسان آبی می‌اندیشید و در دل می‌گفت: «بعد از زمستون هم خدا بزرگه»

📝طوبا وطن‌خواه

آدرس کانال تلگرام من https://t.me/toobavatankhah

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط