خانم و سگ پشمالوی سفید

خانم و سگ پشمالوی سفید

توی لابی نشستم و منتظرم. رفت و آمد ساکنین، گروه تاسیسات و بچه‌های خدمات و نظافت را رصد می‌کنم و به گفت‌وگوهای بین‌ آن‌ها سرگرمم. در این بین، خانمی توجهم را جلب می‌کند که سگ سفید پشمالویی را در باکس حمل پت گذاشته و به سرعت از آسانسور خارج و به حالت دو از لابی خارج می‌شود.

همچنان در پی گذراندن وقت در لابی هستم و از بحث و درگیری که بین گروه تاسیسات و نظافت پیش آمده است و گاهی اوج می‌گیرد و برای لحظاتی خاموش می‌گردد و مجدد از سر گرفته می‌شود، لذت می‌برم. نیم ساعتی به همین منوال می‌گذرد که خانم و سگ سفید پشمالویش که در باکس حمل پت فشرده شده است، بر‌می‌گردند و منتظر پایین آمدن آسانسور می‌شوند. به فاصله‌ی اندکی پشت سر آن‌ها خانمی چادری سرتاپا سیاه‌پوش به همراه پسر نوجوان پانزده شانزده ساله‌‌اش که سر به زیر انداخته و نگاه از کف برنمی‌دارد، وارد لابی می‌شوند و چند قدم دورتر از خانم که باکس حمل سگش را در دست گرفته، به انتظار آسانسور می‌ایستند.

درب آسانسور باز می‌شود و خانم و‌ سگ پشمالوی سفید که در باکس معترض به نظر می‌رسد، وارد آسانسور می‌شوند، اما خانم چادری مردد است و سرانجام بی‌خیال ورود به آسانسور می‌شود و پس از بسته شدن درب آسانسور به سرعت به طرف لابی‌من می‌رود و به صدای بلند و رسا می‌گوید: «شما به اینا گفتین سگاشون زمین نزارن؟» لابی‌من از چرت عصرانه‌اش درمی‌آید و خواب‌آلود می‌گوید: «بله بله! دیگه ما گفتیم که فقط باید تو جعبه بیارن و ببرن» و در انتها خمیازه‌ی بلندی به جمله‌بندی‌‌هایش اضافه می‌کند.

خانم چادری با رضایت لبخندی حواله‌ی او می‌کند و این‌بار با صدای آرامی رو به لابی‌من می‌گوید: «خدا خیرت بده» آنگاه از بین بچه‌های تاسیسات و خدمات که گویا به توافقی نه چندان مطلوب رسیده‌اند، می‌گذرد و به سمت پسرش که همچنان منتظر برگشت مجدد آسانسور مانده است، می‌رود و با صدای بلند به طوری که همه بشنوند ادامه می‌دهد: «ممنوم، سگ نجسه، من الان سوار آسانسور نشدم تا اون و سگش برن» پسر خانم چادری همان‌طور محجوب و سر به زیر، خطاب به مادرش می‌گوید:« چرا به مخلوق خدا می‌گی نجس؟» مادر با همان لحن پرخاش‌جوی پاسخ می‌دهد: «نماز می‌خونیم، نباید اجازه بدن سگ نجسو بیارن تو واحدها»

درب آسانسور باز می‌شود، قبل از خانم چادری، دو نفر از بچه‌های تاسیسات وارد آسانسور می‌شوند، اما پسرک به آن‌ها و مادرش که در آستانه‌ی ورود به آسانسور است، ملحق نمی‌شود و با لحنی توام با ادب و احترام به مادرش می‌گوید: «نماز خوندن دلیل نمیشه به مخلوق خدا بگی نجس، این چه فلسفه‌ایه آخه؟» در آسانسور بسته می‌شود. پسر در حالی که زیر لب با خود حرف می‌زند از پله‌ها بالا می‌رود.

📝طوبا وطن‌خواه

آدرس کانال تلگرام: https://t.me/toobavatankhah

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط