ارثیهی لیلی
بیمار نای شکافی شدهی تخت شماره چهار آیسییو، به ساعت دیواری پشت ایستگاه پرستاری چشم دوخته و نیمهجان نفسهای صدادار دردناکی میکشد، آنچه که به طور مبهم از گردش ناواضح عقربههای ساعت میدید، باید کمی قبل یا بعد از یازده شب باشد و او در همان مالیخولیای لحظات آخر زیستن، امیدوار است که تا ساعاتی بعد از نیمه شب هم دوام بیاورد تا هزینه بستری روز بعد را روی دست خانوادهاش بگذارد و از این محال که شاید امکانش باشد، لبخند کمرنگ بیرمقی بر لبان ترک خوردهاش نقش میبندد.
بیماری لیلی خیلی دیر تشخیص داده شد، آن هم نه از روی یک چکاپ سالیانه و یا علایم خاصی که قاعدتا باید در هنگام ابتلا به این قبیل بیماریها بروز میکرد، ولیکن زمانی که او پیگیر علت خستگیهای جسمیاش پس از فعالیتهای روزمره شده بود، یک پزشکی عمومی که اصولا این چنین تبحر تشخیصی از او بعید بود به جای شک به کمخونی یا مشکلات هورمونی مرتبط با دههی چهارم زندگی، پیگیر وضعیت ریههای او شده بود و در عکس ریه تودهای یافته بود که منشا و مبدا آن از عضوی دیگر بود که چندین اندام داخلی از جمله ریه را درگیر کرده بود، به طوری که برای هرگونه اقدام درمانی به جهت بهبودی یا افزایش طول عمر لیلی بسیار دیر شده بود و صرفا درمانهای ضد درد جهت کنترل رنج و اندوه از طرف متخصصان به او پیشنهاد میشد.
این خبر ترعیبآور برای روزهای سخت پیش رو که در نهایت به کوتاهی یک فصل بود، لیلی را آنچنان دچار فروپاشی روحی و روانی کرده بود که به روزهای پس از بودن خود هم میاندیشید و با تصور اینکه خواهران و برادرانش کمی پس از مرگ او رخت عزا از تن در خواهند آورد و او تنها در زیر خروارها خاک در حالی خواهد پوسید که کسی به یادش نیست حس تلخ ناخوشایندی شده بود که بیشتر از درد بیماری به جانش افتاده بود.
لیلی که مانند خواهرانش ازدواج نکرده بود و جهزیه سنگینی به خانهی شوهر نبرده بود و مانند برادرانش خانهای برایش خریداری نشده بود که تشکیل زندگی مستقلی بدهد، همیشه گمان میکرد در وصیتنامهی پدر و مادرش علاوه بر ارثیه، مبلغ و چیزکی خاص و ویژه برایش در نظر گرفته میشود که با آن پی خوشیهای نکرده زندگیاش خواهد رفت، حال لیلی میدید که با مرگ زودهنگامش همان سهم معقول واماندهی مردهریگی که سالها تصورش را کرده بود و تنها دلخوشیاش بود، به خواهر و برادرانش خواهد رسید و این فکر که مرگ او هم به نفع آنها تمام خواهد شد، موجب تنفر و بیزاری از اعضای خانوادهاش در اوج بیماری میشد.
بنابراین لیلی به نیرنگ وانمود میکرد برای یک روز بیشتر زنده ماندن هم خواهان مبارزه است و روحیهی قوی از خود نشان میداد و از خانوادهی شوکه و سردرگم شدهاش میخواست، بهترین خدمات پزشکی را برای او فراهم کنند. برعکس گفتههای پزشکان که درمان را کاملا بیاثر میدانستند، لیلی به امید معجزهای که خود بهتر از دیگران میدانست، هرگز اتفاق نخواهد افتاد، پیگیر مداوا در بیمارستانهای خصوصی شد و آن همه سعی بیخود را تنها از آن جهت خواهان بود و میپذیرفت که میخواست آنچه سهم خود بود را به هر طریقی نصیب خود کند.
لیلی از هزینههای سنگین دارو و درمان که به بهای تمام شدن پسانداز پدر و فروش طلاهای مادر پرداخت میشد، لذت میبرد. خواهران و برادران بیخبر از ناخوشی روحی او، بخاطر وضعیت جسمیاش بسیار اندوهناک و گریان بودند و لیلی همهی اینها را میدید ولی هرچه میکرد، نمیتوانست بر عمق کینهی خود بر آنها که فکر میکرد از او خوشبختتر هستند و به گمان همیشگیاش سهم بیشتری از مهر و محبت و حتی زیبایی مادر و پدر دریافت کرده بودند، غلبه کند.
لیلی آن شبی که در جستجوی نیمه شب در آیسییو به عذاب میگذراند و امیدوار بود هزینه یک شب دیگر را بر دست پدر و مادر مفلوک و درماندهاش بگذارد، به علت وخامت وضعش وارد زندگی نباتی شد و تا شش ماه هم در همان شرایط باقی ماند و سرانجام در یک روز باد و بورانی در حالی دچار ایست قلبی تنفسی شد که تمامی اعضای خانواده حتی دامادها و عروسها هم که او را بسیار دوست میداشتند بر بالینش حاضر بودند و لحظهی مرگش ساعتی بود بین یک دقیقه مانده به دوازده نیمه شب که در برگهی پزشکی قانونی ساعت یک دقیقه بامداد روز بعد ثبت شد.
هزینههای درمانی لیلی آنقدری شد که پدر و مادرش زار و زندگیشان را بفروشند و برای خواهران و برادران او هیچ باقی بگذارند، با این حال آنها برای لیلی خواهر دوستداشتنیشان مراسم تشییع و خاکسپاری بسیار آبرومندانهای برگزار کردند. شاید اگر لیلی چهرههای اشکآلود خانوادهاش را که سر و صورت پوشیده در کفن او را در گور غرق بوسه میکردند، میدید دوباره جان میگرفت.
نویسنده: طوبا وطنخواه کانال تلگرام من https://t.me/toobavatankhah
آخرین نظرات: