
دوست زیبای من
دوست زیبای من نادیا را اولین بار هنگام ثبتنام و انتخاب واحد ترم اول دانشگاه دیدم، گیجرفتاری و گنگگویی او در روزهای نخست به علت

دوست زیبای من نادیا را اولین بار هنگام ثبتنام و انتخاب واحد ترم اول دانشگاه دیدم، گیجرفتاری و گنگگویی او در روزهای نخست به علت

عطر ثریا اهل ضربتی آماده شدن هستم، فرقی هم نمیکند مقصدم کجا باشد، من به قولی سه سوته حاضرم. حتی بار و بنه سفر را

همسرِ نداشته تا به حال به جاهایی که باعث تخریب و کاهش اعتماد به نفستان میشوند، فکر کردهاید؟ آرایشگاه یکی از همین مکانهایی است که

دوشیزه و دانشگاه پنج شش سالی از فارغالتحصیلی و دیپلمه شدن دوشیزه اکبری میگذشت و حوصلهی نامبرده از خانهنشینی و بیهمسری، حسابی سَر رفته بود.

بانو و ضحاک ثروت و قدرت از حدی که بگذرد، هر آدمی را تا مرز جنون و دیوانگی پیش میبرد. این پریشانمغزی به سبب

دیوانه در قفس خندید به عشقِ هوایِ تمیزِ بعدِ باران، به قصد پیادهروی از خانه بیرون زدم. مستانه از خنکای هوا لذت میبردم و بیتوجه

نوشتههای خاکبرسری سالها قبل در کلاسهای انجمن سینماگران جوان شرکت میکردم و جملهی یکی از اساتیدِ آن دوران، همواره همراهم ماند: «اگر در نشست نقد

یک قصهء تکراری چندی پیش با دوستم در خیابان، بیچارهای را در جستوجوی روزی از دستِ مردم دیدیم. به دوستم گفتم این بندگانِ خدا

ملاقات با ناشناس نمیدانم کی علاقهام به بلاینددیت* یا شاید هم هر مزخرفِ مشابهاش را، بروز داده بودم که امروز در اینستاگرام با پستی

خطخطیهای تاریخی گاهی آنقدر پریشان و عصبانی هستم و تکههای پازل وجودم به هم ریخته که تقریبا یک عقلباختهام. خودِ جنونم. شاید فکر کنید