آدم‌ها و ماهی‌ها

 

آدم‌ها و ماهی‌ها

امروز برای یک ماهی قزل‌آلا عمیقا ناراحت شدم به طوری که از ته دل برای او گریستم. جلو در نانوایی ایستاده بودم و یک صدای تق‌تق مانندی می‌شنیدم که منشا آن نامشخص بود، کمی که به چپ و راستم چرخیدم متوجه شدم صدا از جانب مغازه‌ی مرغ و ماهی‌فروشی کنار نانوایی است. یک پدر و پسر با لبخند و ذوق‌زدگی زیر صندوق پلاستیکی کوچکی را که وارونه روی زمین بود نگاه می‌کردند و چیزی را آنجا به هم نشان می‌دادند. کنجکاو شدم و یکی دو قدم به سمت آن مغازه و آن نقطه‌ی مرموز رفتم. آنجا ماهی قزل‌آلایی را زیر صندوق دیدم که داشت جان می‌کند، ماهی با شدت سر و دمش را به زمین می‌کوفت. آنچنان منقلب شده بودم که در نگاه اول نمی‌فهمیدم آن ماهی آن گوشه‌ی تاریک جلو مغازه چه می‌کند. برگشتم به صف. نانم را گرفتم. باز در جلو آن مغازه و در کنار ماهی قزل‌آلا متوقف شدم. بی‌نوا هنوز داشت سر و دمش را به زمین می‌کوفت، اما با شدتی کمتر. چقدر جان کندن‌اش طول کشیده بود. کمی بعد تازه متوجه عمق ماجرا شدم، جلوی ویترین روشن و پرنور مغازه‌ی مرغ‌فروشی یک وان پلاستیکی دیدم که چندین ماهی قزل‌آلا در آن پرتوان شنا می‌کردند، یک شلنگ بزرگ با فشار آب به درون این استخر کوچک پمپاژ می‌کرد، از فشار همین آب، زمین اطراف وان ماهی‌ها خیس خیس بود. ماهی قزل‌الایی که زیر صندوق پلاستیکی سیاه‌رنگ جان می‌کند، دقیقا چسبیده به جداره‌ی همین وان بود که از لبه‌هایش گاهی آب شره می‌کرد … در آن لحظات شوم جان کندن قزل‌آلای منتخب مشتری آن مغازه، حس می‌کردم به درون اقیانوسی طوفانی پرت شده‌ام و ریه‌هایم دارد از آب پر و پرتر می‌شود و دارم بدون کوچک‌ترین امیدی برای ذره‌ای اکسیژن تقلای بی‌فایده می‌کنم …. امروز در خیابان احتمالا خیلی‌ها دیوانه‌ای نان به دست را دید‌‌ه‌اند که راه می‌رفت و اشک می‌ریخت ….

نویسنده: طوبا وطن‌خواه

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط